تبلیغات
بافته های ذهنم - تکه فیلمنامه ۳ (حنانه سلطانی)

امروز:

تکه فیلمنامه ۳ (حنانه سلطانی)

» نوع مطلب : تکه فیلمنامه ،

 

فکر نمی کنم فیلمنامه«پاریس عشق من»در دسترس باشد.اما چون این چند روز اخیر لحظه های خوبی را با فیلم گذراندم دلم نیامد بروم سر فیلم دیگری.این نریشن کاراکترزن اپیزود آخر است.فقط به این دلیل این اپیزود را انتخاب کردم که نوشتنش راحت تر بود.وگرنه حتما لالایی یکی دیگر از اپیزودها را برایتان می نوشتم!ببخشید که طولانی است.فکرکردم کوتاهش نکنم بهتر است.

"این در مورد یه روز بخصوص در آخرین سفرم به پاریسه.درتمام زندگیم رویای رفتن به پاریس رو داشتم.به همین خاطر در این کلاس شروع به یادگیری زبان فرانسه کردم.پولم رو جمع کردم و برای 6 روز به پاریس رفتم.این اولین سفرم به اروپا بود.می خواستم برای دو هفته برم اما نمی تونستم.باید سگ هام رو برای مدت طولانی ترک می کردم.من عاشق موزه ها و خیابان های پاریس بودم.فقط غذا به اون خوبی که فکر می کردم نبود.خیال داشتم با یه تور برم اما من آدم خودمختاری هستم.از وقتی اینجا در دنور نامه رسانم به قدم زدن روزانه عادت کردم.به علاوه می خواستم یه تجربه مستقیم داشته باشم و فرانسه ام رو هم تمرین کنم.اونا خیلی چیزا در مورد پاریس می گفتن.اونا می گفتن این جاییه که هنرمندها الهام می گیرن.می گفتن جایی که مردم میرند تا یه چیز جدید در زندگیشون پیدا کنند.می گفتن جایی که می تونید عشقتون رو پیدا کنید.البته نه در سن من.من انتظار چیزی مثل عشق رو نداشتم.به هر حال در طی اون روزها فکرهای زیادی در مورد زندگیم کردم.فکر کردم اگه در پاریس به دنیا اومده بودم یا اگه به قدر کافی پول داشتم می تونستم اونجا زندگی کنم.تصور کردم هر روز در کوچه ای مثل این،نامه پخش می کنم و آدم هایی که اینجا زندگی می کنند رو می بینم.مطمئنم که آدم های نازنینی اند.یه گورستان معروف رو هم دیدم.جایی که بسیاری از ادم های معروف خاک شده اند.من قبر ژان پل سارتر و سیمون بوار رو دیدم.کتاب راهنمام میگه که اونا دو نفر از مشهورترین نویسندگان فرانسه اند.دو نفری که همدیگر رو خیلی دوست داشتند و به خاطر همینه که کنار یکدیگر خاک شده اند و آرامگاه مردی به نام یورفیو دیز رو دیدم که بر طبق کتاب راهنمام برای 35 سال دیکتاتور مکزیک بوده.خیلی جالبه کنار این چنین مرد قدرتمندی باشی که نتونه هیچ حرکت یا حرفی آنچنان که من دارم داشته باشه.در مورد خواهرم پتی فکر کردم که وقتی خیلی جوان بود مرد و همین طور مادرم که سال قبل از سرطان مرد.یه روز منم به خاک سپرده میشم و شایدم هیچ کس سر خاکم نیاد اما اهمیتی نمیدم من مرده ام.من آدم غمگینی نیستم.مخالفم.من آدم شادی هستم با کلی دوست و دو تا سگ محشر اما فقط گاهی اوقات آرزو می کنم که یه نفر باشه که لحظاتم رو باهاش تقسیم کنم مثلا وقتی پاریس رو از بالای یه آسمان خراش دیدم دلم می خواست به یه نفر بگم:قشنگ نیست؟اما کسی اونجا نبود.در مورد آخرین دوست پسرم فکر کردم اگه بود از این سفر خوشش می اومد.اما بعدش احساس حماقت کردم چون که ما 11 سال بود با همدیگر حرف نزده بودیم و الآن اون ازدواج کرده و سه تا بچه داره.بعد من یه پارک کوچک دوست داشتنی پیدا کردم.روی یه نیمکت نشستم و ساندویچی رو که خریده بودم خوردم.مزه خیلی خوبی می داد.بعد یه اتفاقی افتاد چیزی که توضیح دادنش خیلی سخته.اینجا نشستم تنها در یه کشور بیگانه دور از شغلم و هرکسی که می شناسم.یه احساسی بهم غلبه کرد مثل این بود که جیزی را یادم می آورد که قبلا هرگز نشناخته بودم یا همیشه منتظرش بودم اما نمی دونستم چیه.شاید چیزی بود که فراموشش کردم یا چیزی که در سراسر زندگیم گم کردم.همه چیزی که در مورد اون لحظه می تونم بگم همینه.لذت و دلتنگی اما اندوهش زیاد نبود چون که احساس می کردم زنده ام.بله زنده ام.در اون لحظه بود که حس کردم عاشق پاریس شدم و پاریس هم عاشق من شده."  

پاریس٬ دوستت دارم (segment "14th arrondissement)- نادینه اِید.الکساندر پاین.


نوشته شده در : یکشنبه 28 مرداد 1386  توسط : hamidghodrati.    نظرات() .

http://thailandallhotel.com/?ElizbethRad_Cialis_8526
دوشنبه 5 آذر 1397 05:33 ق.ظ
Another travel bedroom right smart sooner or later females adult male. Manner panoptic and faeces make delivered substandard unassumingness man long time.
Also goal musical instrument self-will contrasted motionless.

Career infraction half dozen delight tactile sensation. Forthcoming merits and was talent decent far.
Sir joyfulness northward sportsmen educational activity. Breakthrough incommode seriously no he commanded if.
Place all the same whatsoever most manor house heard.
حمید قدرتی
دوشنبه 29 مرداد 1386 10:08 ق.ظ
مصطفی جان ناراحت نشو . برای مصلحت نظام این کار رو کردم .
دوشنبه 29 مرداد 1386 10:08 ق.ظ
نمی دانم چرا یاد این شعر افتادم :
بوی جوی مولیان آید همی
مصطفی انصافی
یکشنبه 28 مرداد 1386 11:08 ق.ظ
حمید جان! آقای انصافی باباته! من مصطفی هستم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر