تبلیغات
بافته های ذهنم - "عذاب در میان زندگان"

امروز:

"عذاب در میان زندگان"

» نوع مطلب : نوشته های سینمایی ،

       امید غیائیدر این بحبوحه کمبود ایده های خوب برای ساخت فیلم ،پرداختن به مسائل ماورائی به خودی خود خواهان قدرت ریسک پذیری بالایی است. فیلم "آرامش در میان مردگان" با رویکردی ماورائی و با تکیه بر مسئله سفری ادیسه وار از صبح به مبدا قبرستان و پایان یافتن آن به همان نقطه، شروع خوبی را آغاز و سپس با ناتمام گذاشتن هر کدام ایده های خوب فیلم را هدر داد. قصه پیرزنی که با وجود سی و چند سال حضورش در تهران هنوز از محل کارش یعنی قبرستان پا بیرون نگذاشته و در پایان خدمتش در آنجا به پیشنهاد به قول خودش یکی از آشناهایش قدم در کلان شهر میگذارد و دنیای بیرون را تجربه میکند.می بینید ایده فوق العاده ایست.سفری به منظور کشف و شهود.دیدن و آرزو کردن به بازگشت به اصل و همان جای قبلی. اما با دیدن فیلم تقریبا نا امید از سینما بیرون می آیید. چرا که تمام مصالح برای ساخت این ساختمان منظم به طوری تقریبا نا هماهنگ کنار هم چیده شده است و در برخی اوقات فشاری مصنوعی  بر روی تماشاچی به منظور انتقال حس بد بودن را به خوبی متوجه می شوید. تمام صحنه ها به همین منظور طول داده شده اند و می توانستند با کاتها و قطع های سریع و بدون ترس از نرسیدن مدت زمان آن به فیلمی بلند در حدود 75 دقیقه همان حس نا خوشایند زندگی نه چندان دلنشین شهری را به خوبی منتقل کنند و همگی به کار روایت فیلم بیایند نه اینکه به آن الصاق شده باشند. در فیلم شعارها رو است. فیلمی که قرار است این سفر را به ما نشان دهد با کنار هم چیدن عناصری سر دستی و با بازیهایی تقریبا بی حس فقط ایده خوب کار را هدر داده است. نمیدانم چرا با گفتن اولین جمله گلاب آدینه به یاد پیرزن فیلم "وقتی همه خواب بودند" افتادم. نوع بیان جمله ها و فرود و صعودهای آنها تماما به همان سبک فیلم فوق الذکر است. اگر فاکتور تاریکی هوا و از روز به شب رسیدن فیلم را با فیلتر می پوشاندند، می شد هر کدام از سکانسها را به راحتی جابجا کرد بدون اینکه به کلیت کار لطمه ای بخورد. این همه عنصر تاکید شونده در مترو به مثابه یکی از علل مدرنیته و اتفاقاتی که در آن می افتد بیشر شبیه مانیفستی است بر ضد مدرنیته. البته در این بین آن اشاره خوب به ترسیدن پیرزن از پله برقی و در انتها اجبار به سوار شدن به آن و سپس پاره شدن چادرش (یکی از نمادهای سنت) را به شخصه دوست داشتم ولی فیلم را کلیت میسازد و این همه پافشاری بر روی تاکید ر بد بودن دنیای زنده ها گاهی عذاب آورمی شود.  دعوای زن وشوهر در مترو، خوردن اسنک آن دو دختر و پسر نوجوان و در انتها تذکر حراست مترو فقط برای نشان دادن عوض شدن زمانه و به مسیری دیگر افتادن با آن نگاههای کنجکاو پیرزن، همان جا ماندن و نرسیدن را به تماشاچی قرار است القا کند. جا ماندن پیر زن از مترو(همان نماد مدرنیته) اگر در نماهای ابتدایی فیلم قرار میگرفت میتوانست به پی گیری تماشاچی با حس جا ماندن این همه سال شخصیت اول فیلم کمک شایانی کند.گم شدن و سر در آوردن از خانه سالمندان را نمیدانم با چه منطق روایی در فیلم آورده شده.آیا این هم از همان فشارهای مصنوعی به تماشا چی نیست. گفتن این همه مذمت از دنیای بیرون از قبرستان و این همه تلاش برای بد نشان دادن دنیای زندگان قدری توی ذوق میزند. قدری هم اغراق چاشنی کار شده که به پس زدن و در نتیجه تاثیر نگذاشتن بر روی تماشاچی می انجامد. منظورم ازتاثیر گذاشتن، دستمالهای خیس و مچاله شده که بیشتر از تحت فشار گذاشتن تماشاچی است تا از تحت تاثیر گذاشتن او یا بغضی نترکیده نیست.منظورم همان تحریک زیر پوستی است که باید میشد و نشد. فیلمی که شاید با محوریت شخصیت قبرستان سعی در ایجاد فضای ترس و دلهره را داشته چرا با نشان دادن گاه و بی گاه نمادی از ترس با تبلور شبهی نه چندان ترسناک سعی داشت این حس را منتقل کند. شروع شدن فیلم با نمایی از در ورودی قبرستان و تمام شدن آن با همان نما تاکید بر چرخش بی انتهای همین سفرهای نه چندان طولانی ما انسانهای نقاب به چهره است. چرا آن نماهای خوب از  آدمهای توی ماشین هایی  که او بر ترک موتور از کنار آنها میگذرند و همگی نقاب به صورت دارند با آن باند صوتی نه چندان مناسب فیلم بیشتر شبیه بالماسکه ها است.این یکی از ایده های خوب فیلم بود که قربانی بی موالاتی کارگردا ن شد. دیگر اشاره فیلم که خود من به آن پایانی دلخواه دادم، دختران جوان ابتدای فیلم است. جا ماندن دستمال پیرزن پیش یکی از دختران جوان می توانست بستر خوبی برای روایت سرنوشت مختوم به مرگ و دنبال کردن آنها باشد. اینکه فیلم راوی اول شخص نداشت در آن صحنه در گیری دختر فراری با مردی که دنبالش می آمد خود را نشان داد.ولی حیف که این ایده هم به هدر رفت.  انتها و در اصل نتیجه گیری و گره گشایی فیلم هم به نوعی خام دستانه همانند گره افکنی ابتدایی فیلم که با تاکیدی بر سنگ قبر دختر جوان لو رفته بود، هیچ ایده نابی نداشت. همان شبه حاضر در دو سه جای فیلم بر سر جسد پیرزن حاضر است و عده ای کوتوله با لباس سفید فرشته وار با رقص دور او شاهدی بودند بر پیروزی انتهایی دنیای زندگان بر کسی که کاش در همان میان مردگان می ماند. و اینکه آن تاکید ها بر بیماری پیر زن در طول فیلم هیچ دلیل قانع کننده ای بر مردن بدون درد و عذاب او بر روی نیمکت بالای شهر و در کنار کاخ سعد آباد نبود. این تاکید بر حرکت از جنوبی ترین نقطه تهران به یکی از شمالی ترین نقاط آن قدری رو و در جاهایی فقط به منظور اجبار بر تماشاچی است که ببینید دنیای زندگان این است. و آن صحنه ی رستاخیز مانند انتهایی فیلم و حاضر شدن تمامی آنهایی که با پیرزن برخورد داشتند را هم به شخصه درک نکردم. رستاخیز و این دنیای واهی در تضادی تقریبا آشکار از هم قرار گرفته اند.اصرار بر توضیح آن قدری پس زننده بود.

                                                                                                                           

 

 


نوشته شده در : پنجشنبه 12 مهر 1386  توسط : hamidghodrati.    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر